﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>تولدی دوباره</title>
    <description>tavallodedobareh's description</description>
    <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>راحله</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 05:52:46 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اولین شمال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پنج شنبه صبح مامان بهم زنگ می زنه که صبحانه بیا اینجا با هم بخوریم! سریع آماده می شم، تو مسیرم که دوباره زنگ می زنه که چرا نمیای؟ گفتم تو راهم قربونت برم الان می رسم! می رم خونه مامان، با هم صبحانه می خوریم، حرف می زنیم، سبزی پاک می کنیم! مامان آش درست کرده! یک زنگ می زنم به خواهری که رفتن&amp;nbsp;مسافرت&amp;nbsp;حالش رو بپرسم! می گه اینجا هوا بهشتیه! مامان رو بردارید و با هم بیاید اینجا! اولش مسافرت یک روزه سختم میاد ولی دلم دریا می خواد! زنگ می زنم به همسری و نظرش رو می خوام! موافقه و می گه شنبه رو هم مرخصی بگیریم؟ از خدامه! مامان اول مخالفه و می گه خودتون برید و خوش باشید ولی بهش می گم اگه نیای ما هم نمی ریم! بالاخره راضی اش می کنم و اینگونه بود که سفر یکهویی ما به سمت محمودآباد آغاز شد! می تونم بگم یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودم! هوا بسیار بسیار عالی، جاده ای که اولین بار بود با همسری می رفتیم، نم نم بارون! جنگل، پیاده روی کنار ساحل، واقعاَ لذت بخش بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه بعدظهر هم به سمت تهران حرکت کردیم و شاید بشه گفت اگه تو جاده توسط پلیس جریمه نشده بودیم دیگه خوشی هامون تکمیل تکمیل بود! &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&amp;nbsp;ولی یادم موند که دیگه همیشه به عنوان سرنشین جلو کمربندم بسته باشه! دیگه الان تا سر خیابونم بخوایم بریم اول کمربند می بندم!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در هر حال خیلی خوش گذشت! خدایا شکرت... خدایا بازم بطلب!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/138</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9391745/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9391745</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 05:52:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پدر که باشی</title>
      <description>&lt;p&gt;پدر که باشی !!!&lt;br /&gt;با تمام سختی ها و مشقت های روزگار، با دیدن غم فرزندت&lt;br /&gt;می گویی: "نگران نباش، درست میشود. خیالت تخت، مــــــــــن پشتت هستم"&lt;br /&gt;پدر که باشی؛&lt;br /&gt;سردت می شود و کت بر شانه ی پسر می اندازی&lt;br /&gt;چهره ات خشن می شود و دلت دریایی .... آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری&lt;br /&gt;پدر که باشی؛&lt;br /&gt;عصا می خواهی ولی نمی گویی&lt;br /&gt;هرروز، خم تر از دیروز، جلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی&lt;br /&gt;پدر که باشی؛&lt;br /&gt;در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست.&lt;br /&gt;بی منت از این غریبگی هایت می گذری&lt;br /&gt;تا پدر باشی. پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی&lt;br /&gt;پدر که باشی؛&lt;br /&gt;به جرم پدر بودنت، حکم همیشه دویدن برایت میبرند&lt;br /&gt;بی اعتراض به حکم فقط می دوی&lt;br /&gt;پی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه می کنی&lt;br /&gt;پدر که باشی؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهـره هایت را مرور می کنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آنوقت که پدر باشی و نباشی، تکلیف چیست؟؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/137</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9314393/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9314393</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 07:14:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بارون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان تنها چیزی که انگیزه نوشتن این چند خط رو بهم داد وجود بارون قشنگیه که داره می باره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینکه رئیست مأموریت باشه و خودت تنها باشی، پنجره رو باز کنی و زل بزنی به بیرون، یک فنجون نسکافه برای خودت درست کنی و با یک دوست نازنین به قول خودش فیت فیت کنی و هی sms بازی کنین، عروسی دعوت بشی! همه اینها می تونه بهانه ای باشه برای داشتن یک روز خوب! به همسری زنگ می زنم و قول پیاده روی شب رو ازش می گیرم! البته اگه مثل دیشب خوابمون نبره!!&lt;img title="{#emotions_dlg.e28}" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="{#emotions_dlg.e28}" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مراسم سالگرد ازدواجمون هم بر خلاف انتظارم چیز خاصی نبود و با وجود ابری شدن آسمون خونمون شاید ته ته اش یکبار دیگه علاقه مون بهم ثابت شد! حالا تا بعد ببینیم چی می شه؟!!!&lt;img title="{#emotions_dlg.e2}" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="{#emotions_dlg.e2}" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این بوی بارون، بوی چمن های خیس خورده، این صدای رعد و برق، بدجور آدم رو سرمست می کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدایا شکرت ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آسمان می بارد، به حرمت کداممان نمی دانم؟! &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همین را می دانم که باران صدای پای اجابت است!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;و خدا با تمام جبروتش ناز می خرد!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پس نیاز کن ...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/136</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9275275/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9275275</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Apr 2012 07:48:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین پست سال 91</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال 91 هم شروع شد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;موقع&amp;nbsp; تحویل سال تو خونه&amp;nbsp;پدر همسری، قرآن رو گرفتم دستم و اول از همه یک سوره برای بابام خوندم، یک کم گریه کردم و بعدش از خدا خواستم که امسال سال خوبی برای همگی باشه، سالی پر از سلامتی و دلخوشی!! سالی که توش غم و جدایی نباشه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آمین ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز اول عید همه اش به مهمونی و عیدی گرفتن گذشت! &lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;به مادر همسری می گم من هر سال عید میام اینجا!!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارم عید&amp;nbsp;بود که صبح به سمت تهران حرکت کردیم، شبش هم پرواز داشتیم به سمت دهلی! بالاخره بعد از کلی رایزنی با همسری به این نتیجه رسیدیم که تعطیلات عید رو بریم مسافرت، و از بین گزینه های موجود هند رو انتخاب کردیم! با ذهنیت بدی از اونجا سفرم و شروع کردم ولی اصلاً اونجوری که شنیده بودم نبود! خوب شهرشون&amp;nbsp;از نظر بهداشت واقعاً در حد&amp;nbsp;پایینی بود ولی اونقدر جاهای دیدنی و قشنگ داشت که همه اون زشتی ها رو پوشش می داد! در کل می تونم بگم خیلی سفر خوبی بود، خیلی!!!&amp;nbsp;و واقعاً خوش گذشت! وقتی دیدم همسری هم راضی بود و کلی بهش خوش گذشته بیشتر خوشحالم می کرد چرا که این سفر پیشنهادش و برنامه ریزی اش با من بود!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از تعطیلات&amp;nbsp;دوباره روزمرگی هامون شروع شد، فقط ته ته این روزمرگی ها وجودت برام آرامش بخشه! اینکه هستی، درکم می کنی، دوستم داری و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روزی می شه که به فکر گرفتن مراسم سالگرد ازدواجمونم! از طرفی دوست داشتم یک مهمونی بگیریم و همه رو دعوت کنیم، از طرفی&amp;nbsp;هم دوست داشتم سالگرد ازدواجمون بر خلاف خود مراسم ازدواج در کمال آرامش و بدون استرس و دو نفره برگزار بشه! شاید به یک آتلیه و یک عکس یادگاری دو نفره و یک رستوران اکتفا کردیم!!! &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;(پارسال این موقع تو آرایشگاه بودم برای رنگ کردن موهام، وااااااای خدایا چه روزهایی تنهایی سختی بود!)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/135</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9252481/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9252481</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 07:38:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین پست سال 90</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این آخرین نوشته من تو سال نود هستش! امسال هم خوب یا بد گذشت! خاطره های زیادی بجا موند، هم تلخ و هم شیرین! اما تو همه این شیرینی ها و تلخی ها کمبود حضور بابا پررنگ بود! همه اون وقتهایی که می خندیدم و&amp;nbsp;شاد بودم، ته ته اش به یاد بابا می افتادم! و همه اون وقتهایی که غمگین بودم یاد نبودن&amp;nbsp;بابا غمم رو صد برابر می کرد! اینکه کاش بود ... فقط بود! ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گاهی اوقات اونقدر حس تنهایی می کنم که هیچی نمی تونه این حسم رو از بین ببره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیروز رفتیم پیش بابا، ترافیک وحشتناکی بود! ولی خواب دیدم که منتظره! منتظر بود تا بریم دیدنش و تو خواب هم گفت که سر راه برین دنبال مامانتون!!! مثل همیشه براش چند شاخه گل گرفتم اما اینبار بنفش! یادم افتاد بابا رنگ بنفش رو خیلی دوست داشت! کلی باهاش حرف زدم، گریه کردم! اما آروم نشدم!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دارم مقدمات سفر رو آماده می کنم، با اینکه دوست داشتم امسال سال تحویل رو خونه خودمون باشیم ولی در نهایت تصمیم بر این شد که بریم خونه پدر همسری! گرچه اونجا هم خالی از لطف نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برنامه مسافرتمون&amp;nbsp;هم اکی شد! بالاخره بعد از کلی تلاش همسری راضی شد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با آرزوی سالی پر از&amp;nbsp;سلامتی و شادی برای همه! آرزوی اینکه سایه مامان تا وقتی زنده هستم بالای سرمون باشه!&amp;nbsp;آرزوی اینکه عشق و علاقه بینمون روز به روز پررنگ تر بشه!&amp;nbsp;پیش به سوی اولین بهار دو نفره!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدایا به امید خودت ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/134</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9133274/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9133274</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 12:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسفند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هنوز هم نمی&amp;zwnj;دانم بالاخره اسفند را دوست دارم یا نه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از طرفی اسفند که می&amp;zwnj;آید به یاد روزهای کودکی انگار هوا پر می&amp;zwnj;شود از خاطره و بوی&amp;nbsp;لباسهای نو، خرید نوروزی ،چهارشنبه سوری های شلوغ خانوادگی و خانه تکانی و شور و هیاهو&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و از طرفی اسفند که می آید یعنی ترافیک آنچنانی و دق کردن از خانه تکانی که نمی توانی انجامش دهی و آغاز به کار بنجل فروشی ها و بی&amp;zwnj;پولی بانکها و عابر بانکها و تق و لق بودن مملکت و ترس از نارنجکهای یک مشت دیوانه شهرنشین و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این یعنی تفاوت احساسات کودکی و بدبختی های بزرگسالی، هر چند نمی دانم بچه های حالا هم به اندازه بچگی های ما از آمدن عید سرمست می&amp;zwnj;شوند یانه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینها که کل سالشان پر از کارتونهای جدید و خرید و اصلا کلی مقولات بزرگسالی است. اینها که نه با اسکناس عیدی کیفور می شوند نه آجیل و شکلات برایشان سالی یک بار است که به راحتی خر شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر حال حالا دیگر تنها مایه خوشی قبل از عیدمان را همین حاجی فیروزهای رقاص و با مزه تامین می کنند که گاه پشت ترافیک آخر سال لبخندی روی لبهایت می&amp;zwnj;نشانند تا یادت بیفتد این نیز بگذرد و علامتش هم در کردن توپ سال تحویل است که البته این چند سال گذشته صدا و سیما حذفش کرده&amp;zwnj;است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما هر چه که باشد نمی&amp;zwnj;دانم چه رمزی است که هنوز روزهای اخر اسفند، این ترانه فرهاد مدام روی زبانم، توی رگهایم، لابلای همه اجزای روحم و میان همه رگ و بند و وجودم می&amp;zwnj;دود و در عین خستگی و عصبیت، یک زمزمه آرامی می&amp;zwnj;بردم به جایی در همه خاطراتم که آرام است و مطمئن. انگار یک بخشی از خود خود خودم مدام توی یک فضای آشنا می&amp;zwnj;خواند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی عیدی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی توپ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی کاغذ رنگی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی&amp;nbsp;تند ماهی دودی وسط سفره نو&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی خوب جانماز ترمه مادربزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با اینا زمستونو سر می&amp;zwnj;کنم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با اینا خستگیمو در می کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(پی نوشت)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها شدید فکرم&amp;nbsp;مشغوله!&amp;nbsp;&amp;nbsp;اینکه یک مرخصی اجباری از طرف شرکت بهت تحمیل بشه! و از طرفی نتونی با همسرت به تفاهم برسین که از این تعطیلات استفاده کنید و یک برنامه سفر داشته باشید! اینکه هیچ برنامه ای برای تعطیلاتت نداری و باید بشینی خونه! اینکه هنوز هیچ کاری نکردی و خونه همچنان آشفته بازاره!&amp;nbsp;در نهایت&amp;nbsp;تنهایی مامانمو کجای دلم بذارم؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدایا به امید خودت ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/133</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/9064473/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-9064473</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Mar 2012 07:32:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از صبح مابین کارهام زل می زنم به پنجره و محو تماشای بیرون میشم&lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;! محو این برف، محو سکوتش و زیباییش! (رئیسم هم هر از گاهی تا سینه دولا می شه رو میز منو می خواد بیرون رو ببینه! برف ندیده!!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دارم فکر می کنم تو این هوا چی بیشتر از همه می چسبه؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینکه خونه باشی و لم بدی کنار شوفاژ&amp;nbsp; و یک کاسه آش رشته داغ (از کاسه آشه بخار بلند بشه، پر از سیر&amp;nbsp;و پیاز و&amp;nbsp;نعناع&amp;nbsp;داغ و کشک)&amp;nbsp;هم تو دستت باشه! وااااااااااااااای&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/132</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/8885381/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-8885381</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 07:56:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد 2</title>
      <description>&lt;p&gt;تولد امسال هم گذشت!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فکر نمی کردم همسری یادش باشه چون هیچ حرفی، عکس العملی چیزی از خودش نشون نداد و پیشنهاد اینکه جمعه رو بریم کرج خونه خاله اش باعث شد بیشتر از قبل اطمینان پیدا کنم که یادش نیست وگرنه روز تولد منو پیشنهاد نمی داد بریم مهمونی. ولی پنج شنبه ظهر در کمال ناباوری&amp;nbsp;با یک&amp;nbsp;کیک و یک&amp;nbsp;دسته گل اومد&amp;nbsp;خونه! (یعنی خدا بهش رحم کرد!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;واقعاً انتظار نداشتم!!! هدیه ام هم نقدی بود! البته خیلی قابل توجه نبود ولی خوب عیبی نداره!!!!&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&amp;nbsp;ولی انصافاً کیکم خیلی قشنگ بود! به قول همسری داده بود عکس خودمو کشیده بودن روش! (عکس کارتونی&amp;nbsp;یک دختر مو طلایی بود که موهاشو هم فرق کج باز کرده بود! عین خودم!!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر اومدیم تولد بازی کنیم و کیک رو ببریم دیدیم خیلی زیاده و&amp;nbsp;ما که اینهمه رو نمی خوریم!! در نهایت تصمیم گرفتیم به اتفاق کیک بریم خونه برادرم و به قول معروف شادی هایمان را تقسیم کنیم! زنگ زدم&amp;nbsp;به مامان و گفتم آماده باش که میایم دنبالت و&amp;nbsp;با هم بریم!! رفتیم و خیلی خوش گذشت! تا ساعت&amp;nbsp;1:30 هم &amp;nbsp;اونجا بودیم&amp;nbsp;و این شد که فردا تا ظهر خوابیدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در کل خدا رو شکر خوب بود ولی به قول یک دوست &lt;strong&gt;فقط جای یک تبریک خالی بود ...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدایا به امید خودت...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: ممنون از همه دوستای خوب وبلاگی ام!&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/131</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/8867516/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-8867516</guid>
      <pubDate>Sat, 04 Feb 2012 10:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همکار گرامی سرکار خانم راحله راحله یان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزها، ماه ها و سالها از پی هم می گذرد، همانند فصل ها و ایام دگرگونی روزگار، و روزی از روزهای این روزگار که به نام تو ثبت است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ثبت در برگهای کتاب تاریخ این جهان لایتناهی، برگی تنها مختص به تو و امروز از آن لحظه سالها می گذرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سالهایی پر از شادی ها و غم ها، دوستی ها و آشتی ها، گریه ها و خنده ها&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;و هم اینک امروز "چهاردهم بهمن ماه" روز توست&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همان روزی که برگش برگ تقویم روزگار است و جملات سطرهایش آغاز شده با نام "تو" ای همکار محترم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما نیز به نیابت از خانواده بزرگ و صمیمی "...." آغاز تولدی دیگر از برگهای جدید را در دفتر زندگی پربارتان تبریک می گوییم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به امید آنکه هر سال شاخه های این درخت پربار، مستحکم تر و سربلند تر از گذشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;مدیریت منابع انسانی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این متن نامه ای بود که امروز از طرف شرکت برام فرستادن! به نظرم قشنگ اومد و به عنوان یادگاری نوشتمش اینجا! البته تولدم جمعه است ولی خوب جمعه که تعطیله!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دونم همسری یادش هست یا نه؟!! تا الان که هیچ عکس العملی نشون نداده! نمی دونم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگه یادش نباشه چی؟؟؟؟؟؟؟!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/130</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/8837841/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-8837841</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 11:41:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اعتراف</title>
      <description>&lt;p&gt;اعتراف می کنم دیشب بعد از اینکه یک کم آسمون خونمون ابری شد، بعد از اینکه قهر کردی و رفتی نشستی تو هال و من تنها رو تخت خوابیدم، بعد از اینکه یک کم تند صحبت کردم، بعد از اینکه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برات تنگ شد! پشیمون شدم از رفتارم، از حرفم! ولی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برات تنگ شد!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/post/129</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://tavallodedobareh.persianblog.ir/comments/199685/8411217/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-199685.post-8411217</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 05:47:20 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
