تولدی دوباره
فردا مطمئناً اولین باری که چشمم به حرم پیامبر می افته برای شفای همه بیمارا از جمله خواهر خودم دعا می کنم! چقدر برای بدرقه ما جاش خالیه! الهی به امید خودت ... خواهرم و ام اس ... . . . خدایا شکرت! حس خوبی بود، استرس و اضطرابش یک شیرینی خاصی داشت! وقتی تو ماشین گل زده کنار همسرت نشستی و اطرافیان برات بوق می زنن و خوشحالی خودشون رو بروز می دن، حس خوبی بهت دست می ده! وقتی فیلمبردار داره ازت جدی فیلم می گیره و تو خنده ات می گیره و به تبع تو همه می زنن زیر خنده، حس خوبی بهت دست می ده! وقتی ... اون روز صدها بهانه برای داشتن یک حس خوب داشتم! اولین حس بدم وقتی بود که رسیدم خونه و بین اون همه که ایستاده بودن واسه استقبال، جای خالی بابا رو دیدم! دست انداختم گردن برادر بزرگم، سرم رو بوسید، منم دستش رو! بوی بابا رو می داد! خواهرم زود میاد بهم میگه گریه نکنی ها! بذار برای بعد! از دیدن یک دوست و حضورش خیلی خوشحال شدم! ظاهراً همه چی داشت خوب پیش می رفت! پیش بینی همه چی رو می کردیم غیر از بد شدن حال خواهرم! یک شوک شدید عصبی که همه برنامه ریزی هامون رو بهم ریخت! ناراحت خودم و مراسمم نبودم! فقط اشک می ریختم و از خدا می خواستم که حال خواهرم خوب بشه! لحظه های سختی بود! ما رو رسوندن خونه خودمون! در نهایت غریبی و دلگیری! بابا که نبود، ایکاش حداقل مامان و خواهرم بودن! در هر حال گذشت... فقط دعا می کنم حال خواهرم هرچه زودتر خوب بشه! خدایا به امید خودت... خداحافظی کردن از تمام دلبستگی های زندگی خیلی سخته! خداحافظی از تمام خاطرات خونه پدریت! از آزادی هات! از مجردیت! از اتاقت! حتی از لباسهات! اینکه می دونی دیگه باید بری و بار و بندیلت رو جمع می کنی! دیشب تا ٣:٣٠ بیدار بودم، گریه می کردم و لباسهام رو داخل چمدون می ذاشتم! خیلی ها رو که برام خاطرات تلخی رو تداعی می کرد رو دور انداختم! کتابام موند تا بعداً که جا براش پیدا کردم بیام ببرم. اینکه مامانم می مونه و اون خونه با تمام خاطراتش، برام سخته! کاش دوباره بودم تا هرشب با هم خاطرات رو ورق می زدیم و با هم گریه می کردیم! حالا تنهایی مامانم چکار می کنه؟! هنوز اون خونه بوی بابام رو می ده! چقدر جاش خالیه! دیشب کلی با عکس اش حرف زدم! ازش گلایه کردم، اینکه بود و عروسی خواهر و برادرهام رو راه انداخت! اما برای من فقط یادشه و خاطرش! فردا در عین اینکه می تونه برام بهترین روز زندگی ام باشه، یکجورایی بدترینه! سخت ترینه! دلتنگ ترینه! خدایا بهم توان بده! خدا کمکم کن! علیرضا ازم خواسته فردا شب گریه نکنم! می شه واقعاً؟؟؟؟؟؟؟ الهی به امید خودت... دیشب وقتی لباسم رو تن کردم و باهاش چرخ زدم، جای تو خالی بود که مثل همیشه بگی مبارکت باشه دخترم! کاش موقعی که چرخ زدم، وقتی برمی گشتم باز هم صورت مهربونت رو می دیدم! اولین قطره اشکم روی لباس سفید، شد یادگاری از یادت! خدایا به امید خودت ... دیروز صبح زود با مامان، همسری و خواهرم رفتیم یک سر به بابا بزنیم. الان 6 ماهه که بابام رفته ولی هنوز نتونستم و نتونستیم نبودنش رو باور کنیم! هنوز که هنوزه منتظرم تا بیاد، برم جلوی در به استقبالش و خریدهاش رو از دستش بگیرم! لباس هاش رو اطو بزنم، موهای پشت گردنش رو براش کوتاه کنم ... آخ که چقدر دلم برای بابام تنگ شده! جای بابا تو خونه خیلی خالیه! دیروز رفتم تا از بابا خداحافظی کنم! بهش بگم که خیلی دوست داشتم خودت بودی و منو دست به دست می کردی و می فرستادیم خونه بخت! دلم می خواست بودی و شب عروسی ام دستتت رو می بوسیدم! دلم می خواست فقط و فقط بودی...! همین! نمی دونم! بر خلاف همه عروس ها اصلاً خوشحال نیستم! اصلاً ذوق ندارم! کاش هیچی نداشتم بجاش بابام بود! به علیرضا گفتم از بابام اجازه بگیر! بگو سر تمام قول هایی که راجع به من بهش دادی هستی! بهش بگو که تنهام نمی ذاری! ازش بخواه مثل همیشه دعای خیرش رو بدرقه راهمون کنه! هنوزم محتاج دعاتم بابایی ... خیلی سخته خداااااااااااااایا! خیلی ... این روزها نمی دونم خوشحال باشم یا غمگین؟!... این روزها نمی دونم خوشحال باشم از اینکه دارم لباس سفید تن می کنم و می رم سر خونه و زندگی خودم یا ناراحت باشم از اینکه ... از اینکه آرزوی چنین روزی رو داشتم، از اینکه از خیلی قبل ترها خیلی برنامه ریزی ها کرده بودم ولی هیچ کدوم عملی نمی شه! یعنی دست و دلم به هیچ کاری نمی ره! حتی دلم نخواست سفره عقد داشته باشم! با خودم فکر کردم سر سفره وقتی خواستم بله رو بگم بگم با اجازه کی؟؟ پدرم؟ از اینکه پدرم هم مثل خودم آرزو داشت چنین روزی رو ببینه ولی الان نیست! از اینکه همیشه دلم می خواست خونه ای داشته باشم و بیاد خونم و براش غذای دلخواهش رو درست کنم! فقط یکبار اومد خونمون، اونهم برای دیدن و نظر دادن برای بازسازی خونه! نمازش رو همونجا خوند! گاهی اوقات حضورش رو همونجا حس می کنم! انگار پیش بینی چنین روزی رو می کرد و هدیه عروسی مون رو از قبل تهیه کرده بود! نمی دونم خوشحال باشم از اینکه می خوام بعد از 2 سال زندگی مستقلی رو شروع کنم یا ناراحت تنهایی مامانم؟ فکر تنهایی مامان خیلی اذیتم می کنم! شاید اگر برنامه سفر مکه مون در پیش نبود بیشتر صبر می کردیم! نمی دونم؟؟؟ هرچی نزدیک تر می شه نگرانی ام بیشتر می شه! دلتنگی ام بیشتر می شه! کاش بازم فرصت داشتم! کاش بازم فرصت داشتم تا بیشتر پیش مامانم باشم! این روزها برعکس بخاطر کارهامون کمتر پیششم! کاش ... کمتر از 10 روز دیگه... خدایا به امید خودت... امروز شرکت بهمون تقویم رومیزی های سال 90 رو داد که بذاریم رو میزمون. وقتی داشتم تقویم سال 89 رو برمی داشتم سعی کردم تمام خاطرات بد رو هم همراه تقویم کهنه دور بندازم اما ... از روز اول سال تا پایانش تمام مثل یک فیلم از نظرم گذشت. اولین سالی بود که با همسرم و بدون همسرم تحویل شد. اولین سال تحویلی بود که در کنار هم بودیم اما چون دلتنگ بود و ناراحت بیماری خواهرش ترجیح داد تنها باشه و رفت خونه خودمون. منم پیش مامان و بابام بودم، دور میز نشسته بودیم و بابام در حال خوندن قرآن. لحظه قشنگی بود اما دلتنگ! بابام عیدی ام رو بهم داد... اردیبهشت فوت عمه ام بود! خرداد یک توفیق اجباری نصیبمون شد و یک مأموریت کاری همسری بهانه ای شد برای اینکه امام رضا ما رو دعوت کنه. چقدر نگران بودم مبادا بابام راضی نشه با همسری برم! سفری که فکر خواهر همسری لحظه ای تنهامون نمی ذاشت، براش از صمیم قلب دعا کردم! اما هنوز 3-2 روزی از برگشتنمون نگذشته بود که خواهرش برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت! فوت خواهر همسری از هر جهت ضربه ای بزرگ تو زندگی مون بود! روزهای بدی بود، خیلی بد ... مرداد، عروسی دختر خاله، فوت پسر عمه ام! شهریور، تولد همسری و اون حرف و حدیث ها و اون گریه هام و اون صورت مهربون بابام و دلداری که بهم داد و گفت تا همیشه خودم پشتتم! ولی خیلی زود پشتمون رو خالی کرد، خیلی زود ... مهر، پرکشیدن بابام! بعد از اون آبان و آذر و دی همه و همه اش تاریکی، تنهایی، یک جور شوک... بهمن، تو همه اون تنهایی ها و ناراحتی ها ورود یک فرشته کوچولو به جمع خانواده مون! (عمه شدم!) اسفند، سفر مامان به مکه! ثبت نام برای سفر خودمون! نزدیک شدن به سال تحویل و عید، تداعی یکسری خاطرات و دلتنگی و دلتنگی ...! سال تحویل امسال خونه، پای سفره هفت سین، مامان، خواهر ها، همسر! جای بابا چقدر پیداست! خیلی ... سالی که تحویل اون با گریه و دلتنگی برای بابا شروع شد! سالی که هیچ آرزویی به زبونم نیومد! اولین سالی که بابام پیشمون نبود! روز اول عید اولین کاری که می کنیم رفتن و سرزدن به باباست! همه خواهر و برادر ها اومدن و یکبار دیگه دور هم جمع شدیم! خیلی فضای سنگینی بود! روز سوم به اتفاق همسر راهی شهرستان می شیم برای دیدن پدر و مادر همسر و البته مراسم عروسی برادر همسری! ششم اولین روز کاری سال 90 تقویم رو ورق میزنم و میذارمش روی میزم، اما هر کاری می کنم نمی تونم عکس بابام رو که گوشه تقویم قدیمی چسبونده بودم روی تقویم جدید نذارم ! حالا که خودش نیست یادش باید باشه! اینو دلم می گه! به این امید که تو تقویم امسال خاطره های خوب و شیرینی برای همه ثبت بشه! خدایا به امید خودت...
| Design By : nightSelect.com |

