تولدی دوباره
دیروز صبح با همسری رفتیم یک سر به بابام زدیم. کلی حرف داشتم که باهاش بزنم، کلی درد و دل ... اما اونجا که رسیدم همه اش یادم رفت! اونقدر گریه کردم که حتی نشد براش یک سوره قرآن بخونم! همسری تنهام گذاشت و رفت تا راحت باشم! روم نشد بهش بگم هیچی به بابا نگفتم! بازم همه اش موند تو دلم... . . . دیشب ... بهم زنگ زد! حالم رو پرسید! گفتم از احوالپرسی های شما... گفت روم نشد بهت زنگ بزنم، تو چند روز آینده سعی می کنم پولت رو پس بدم! دلم گرفت از حرفی که زدم! من منظوری نداشتم، با اینکه الان خودم خیلی لازم دارم ولی هرگز به خودم اجازه ندادم راجع به این موضوع باهاش حرف بزنم و ازش طلب کنم! فقط دلم براش تنگ شده بود! براش دعا می کنم، از ته دل! نه بخاطر خودم، بخاطر خودش و اینکه خیلی بیشتر از اینها لیاقتشه! خدایا به امید خودت... تا حالا شده کسی رو برای اولین بار ببینید ولی احساس کنید سالهاست می شناسینش؟! شده برای اولین بار روبروی کسی بشینین و خوردن یک فنجون قهوه تلخ مزاجتون رو شیرین کنه و از اینکه یک دوست خوب دارید خوشحال باشید؟! من دیروز یک چنین حسی داشتم! ولی فنجون اون دوست از فنجون من بزرگ تر بوداااااااا! این بی انصافیه! خدایا به امید خودت... الان با مامانم صحبت کردم، پرسیدم کجایید؟؟!! گفت رو همون پله هایی که سری قبل با بابات ایستاده بودیم و تو داشتی از پشت شیشه با اشک هات بدرقه مون می کردی! کاش الان اون سال بود! کاش هنوز بابام بود که بگه دخترم مگه می خوایم بریم سفر قندهار که تو اینجوری می کنی؟! تا چشم بهم بزنی برمی گردیم! تو فقط مراقب خودت باش... هنوز اون چهره خندونش تو ذهنمه که دست مامان رو گرفته بود و با هم می رفتن! هیچ کس نمی دونست اون سفر آخرین سفر حج باباست! آخ که چقدر دلش غار حرا رو می خواست... ای داد بیداد... ولی من مطمئنم، مطمئنم بابام اینبار برای بدرقه مامانم رفته! اونجا نیستم ولی حضورش رو حس می کنم! حتی می تونم حلقه اشک تو چشمهاش رو هم ببینم! به سلامت مامانم، برای منم دعا کن... آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا تو نگهدارش باش خدایا به امید خودت ...

| Design By : nightSelect.com |

