تولدی دوباره
خوبه که آدم حسرت بعضی چیزها به دلش نمونه! حسرت حتی دیدن عزیزی! چه خوب شد رفتم و دیدمش، دیدن اون چشمهای بسته ای که هر از گاهی قطره ای اشک از گوشه اش سرازیر می شد، خیلی سخت بود! احساس می کنم می شنید، اما توان پاسخ نداشت. درد می کشید، اما توان فریاد زدن نداشت، می دید، اما با چشمهای بسته! حقیقت همین است. روزها می گذرد، حادثه ها می آیند، اتفاقها می افتند، خنده و گریه ها جریان دارند، ولی باز با این همه دلمان برایت تنگ می شود! روحت شاد عمه خوبم! دیروز نمی دونم چی شد فقط اینو می دونم که این اولین هم می تونست به خاطره ای خوش تبدیل بشه و تا همیشه از اون به خوبی یاد کرد، ولی نشد ... من فقط و فقط علیرضا رو مقصر می دونم چرا که احساس می کنم تو زندگی اش جایگاهی بعد از خواهرش رو دارم و بعد از گذشت 9 ماه هنوز اینو درک نکرده که چیزی به نام همسر هم داره!!! اگر یک روز با من بوده باید روز بعد برای خواهرش جبران کنه و در کنار اون باشه! فقط می ترسم بعد از ازدواج مون این وابستگی بین همسر و خانواده اش هم وجود داشته باشه! همین کارهاش باعث شد تا به تمام برنامه ریزی هامون پشت کنم و علی رغم اینکه دوست داشتم با خانواده همسر باشم ولی نرفتم. تا نزدیکشون رفتیم ولی نتونستم برم پیششون و برگشتیم. تنهایی و با سردی تمام یک سر رفتیم پارک اندیشه، کمی چرخیدیم و بعد هم شام رفتیم بیرون. هنوز شام خورده و نخورده چنان معده دردی به سراغم اومد که از شدت درد نمی تونستم صاف بشینم. حاصلش امروز زدن یک سرم و کلی داروهای مسکن و آرام بخش بود که به قول دکتر همه اش ریشه عصبی داشت. جالبه همسر می گه: تو خانواده منو نمی تونی بپذیری و من می گم: تو هنوز منو به عنوان شریک زندگی ات نپذیرفتی! قصد من بریدن همسر از خانواده اش نیست، فقط و فقط گاهی اوقات دیدن و پذیرفتن منه وگرنه خانواده اش رو دوست دارم! فقط امیدوارم، امیدوار به اینکه وقتی مستقل بشیم تمام این وابستگی های شدید کمرنگ بشه. خدایا به امید خودت ... یک سلام بزرگ به اندازه تمام نبودن ها ... امیدوارم که سال جدید سالی پر از خیر و برکت برای همه باشه و همگی یک شروع خوب رو تجربه کرده باشن اولین سال تحویل دو نفره ما با گریه و ناراحتی من شروع شد. اون روز تا بعدظهر با هم بودیم و من در نقش یک عروس فداکار به همسری اجازه دادم تا سال تحویل رو در کنار مادر و خواهرش بمونه ولی غافل از اینکه همسری خونه خواهرش نرفته و تنهایی رفته خونه خودمون! تنها دلیل اش هم این بوده که خواسته بین من و خواهرش (اون یکی خواهرش) تعادل رو رعایت کنه و نه پیش من باشه و نه پیش اون تا مبادا کسی گلایه ای بکنه!!!!!!!! خیلی جالبه، که خواهرش از اینکه برادرش موقع سال تحویل، اون هم اولین سال تحویل، پیش همسرش باشه ناراحت می شه! خلاصه که اون شب خیلی شب بدی بود و همه اش به گریه گذشت! فردا صبح مهربان همسری اومد خونه ما، ناهار رو خوردیم و بعدظهر به اتفاق مامان و بابام رفتیم دیدن پدر و مادرش. مادرش هم یک نیم سکه عیدی داد و خواهر بزرگش هم یک عدد پتوی دو نفره! مامان و بابا رو رسوندیم خونه و بعد هم یک سر رفتیم خونه خودمون و تا آخر شب اونجا بودیم. فردا شب اش هم به صرف شام خونه خاله همسری دعوت بودیم و تا از کرج برگشتیم تقریباً ساعت 2 بود. تصمیم بر این شد که برای یک چند روزی بریم همدان خونه خاله ام. سه شنبه ظهر به اتفاق همسری و مادری حرکت کردیم و رفتیم همدان. تا جمعه اونجا بودیم و جمعه برگشتیم تهران البته بدون مادری! یک روز رفتیم غارعلیصدر، یک روز هم همدان گردی و گنجنامه و لونا پارک و ... در کل این سه روز خیلی خوش گذشت و اونجا رو که به عنوان اولین سفرمون ثبت شد با خاطره ای خوش ترک کردیم. شنبه هم چون خیلی کار داشتم و خستگی سفر هنوز از تنم بیرون نشده بود مرخصی گرفتم و از امروز یکشنبه روز کاری ما شروع شد. تا امروز که خدا رو شکر خوب بود، انشااله که باقی اش هم خوب باشه. خدایا به امید خودت ...
| Design By : nightSelect.com |

