تولدی دوباره
امروز آخرین روز کاری ام تو سال 88 بود. امسال هم اولین بهار دو نفرمونه، به این امید که سال دیگه تو خونه خودمون باشیم و سفره هفت سین رو تو خونه خودمون بچینیم. و من امیدوارم، امیدوار به روزهای خوب و روشن. با توجه به شرایط موجود هنوز برنامه خاصی برای تعطیلات نداریم اما امیدوارم که تعطیلات به ما و به همگی دوستان وبلاگی ام که نرسیدم به خونه قشنگشون سر بزنم خوش بگذره. امسال هم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت و تجربه های جدیدی بدست آوردم. امیدوارم که سال جدید سالی توام با خیر و برکت برای همگی باشه و خونه قشنگ دوستان وبلاگی ام پر باشه از شادی و خوبی و اتفاق های خوب. روی ماه همگی تون رو می بوسم ... خدایا به امید خودت ... باز هفت سین سرور یک ضرب المثلی هست که می گه: یک وقت از سوراخ سوزن تو می ره و یک وقت از در دروازه تو نمی ره، شده حکایت من. یک وقتایی چنان ولخرجی هایی می کنم که خودم هم تو کار خدا می مونم، ولی یک وقتایی مثل دیروز چنان خسیس بازی در میارم که بازم تو کار خدا می مونم! دیروز به پیشنهاد یکی از دوستام آرایشگاهم رو که کمی با قیمت بالا کار می کرد عوض کردم و مثلاً رفتم آرایشگاهی با قیمت مناسب تر. فقط و فقط برای 3000 تومن اضافه خسیس بازی در آوردم و الان از اون ابروهای پر و قشنگم فقط و فقط نخی مونده و بس! وقتی کارش تموم شد و آینه رو داد به دستم از دیدن خودم کلی تعجب کردم و اینقدر عصبانی شدم که ... الان با کمک مداد کمی پرش کردم ولی وای از زمانی که صورتم رو بشورم! این هم از میزامپیلی شب عید ما!!!!!!!! گرچه ابروهای نازنینم رو از دست دادم ولی این شد برام تجربه که هیچ وقت آرایشگاه خوب رو عوض نکنم، چرا که هیچ ارزونی بی دلیل نیست!! خدایا توووووووووووووووبه پنج شنبه از طرف شرکت دعوت شده بودیم برای بازدید از برج میلاد. ساعت 11 بود که همسری اومد دنبالم و با هم رفتیم. تا اون بالا بالاها رفتیم و جالب بود، تمام تهران زیر پات بود و از اون بالا شهر رو دیدن قشنگی خاص خودش رو داشت. مخصوصاً اون دوربین که فقط زوم شده بود روی میدون آزادی و فقط می تونستی اونجا رو از نزدیک ببینی! بعد از یک پذیرایی مختصر سریع برگشتیم ناهار رو خونه ما خوردیم و با هم راهی بیمارستان شدیم. خدا رو شکر حال عمومی شون کمی بهتر از قبل بود. بعد از بیمارستان هم مادر و خواهرش رو رسوندیم و شوشو به صرف شام اجباری منزل ما میهمان شدند و بعد از شام خورده و نخورده دوباره به منزل خواهرشون برگشتند. جمعه هم پا به پای اون خانمه که اومده بود خونمون رو تمیز کنه کار کردم و از دیدن همسری بی نصیب موندم. گرچه این روزها احساس می کنم بودن همسری در کنار خانواده اش بیشتر از بودن در کنار من خوشحالش می کنه! این چند روزه همسری مشغول کارهای خونه بود و کمتر همدیگر و دیدیم. دلم می خواد برم اونجا و خودم تغییرات رو از نزدیک ببینم. پنج شنبه گذشته هم با مامان و دایی ام رفتیم لوازم بزرگ آشپزخونه رو خریدیم و فعلاً بصورت امانت تو فروشگاه گذاشتیم تا وقتی خونه تموم شد یکباره به خونه خودمون ببریم. خدا رو شکر تا اینجا خوب پیش رفت. اما خواهر همسری رو دوباره بردن بیمارستان و فعلاً بستری هستن. امروز هم من با علیرضا می رم دیدنشون. علیرضا حالش اصلاً خوب نیست و دیشب کلی پشت تلفن گریه کرد. تا حالا گریه اش رو نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خیلی سخته، می دونم ... خدایا خودت کمکش کن ... و کمک مون کن ...
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید!
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید…



| Design By : nightSelect.com |

