اردیبهشت دوست داشتنی من با همه قشنگی هاش گذشت!!

خیلی دلم یک سفر شمال می خواد! با همسری هماهنگ می کنم، کارهای رزرو رو انجام میدم، همون جای پارسالی! به هرکی زنگ میزنم که همسفرمون بشه برنامه اش جور نیست! به مامان می گم، اولش کلی مخالفت می کنه ولی دلم پیششه! هرجوری شده راضی اش می کنم! و صبح چهارشنبه سوم اردیبهشت با مامان و همسری پیش به سوی یک سرزمین بهشتی به نام رامسر! یه ناهار روستای سرولات و مرغ شکم پر و میرزا قاسمی خوشمزه خاور خانم! بعدظهر پیش به سوی لاهیجان و بندرانزلی و یه بازار گردی کوچولو و کنار ساحل و غروب آفتاب و صدای اذان و یک فنجون نسکافه داغ که بسیار مزه داد! یک روزم رشت و بازار گردی و و ناهار کنار یک بیشه خوشگل پر از مرغابی و نم بارون و ... کوتاه بود ولی خدا رو شکر خیلی خوش گذشت!

21 اردیبهشت عروسی یه دوست نازنین و دوست داشتنی! که با همه حاشیه هاش عالی بود! دیدنش تو اون لباس سفید،  قشنگر از حد تصورم بود! بغلش می کنم، می بوسمش، بغضی میشم ...

23 اردیبهشت مامان و برادرم مهمون ما و همگی مون مهمون امام رضا! روز پدره و من زیارتم رو هدیه می کنم به بابام! کلی یادش می کنم، براش دعا می کنم! می دونم که می بینه!!!

خدا رو شکر همه چی عااااالی بود! عالی ... جای همگی خالی !

انشااله که همه روزامون بهشتی و اردیبهشتی باشه!!!!

خدایا به امید خودت ...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

روز اول اردیبهشت که میشه انگار من فقط یک ماه فرصت دارم برای زندگی کردن!

عاشق این ماه و طبیعتشم! عاشق هوای عالی اش! عاشق بوی گل و سبزه! عاشق پارک رفتن و طبیعت گردی!! کاش میشد تو این ماه تمام ایران رو بگردی و لذت ببری!!

من عاشق اردیبهشتم!!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

یه برنامه رادیویی بود بنام تقویم تاریخ!! یه آهنگ ترسناکی هم داشت!!!! همیشه صبح موقع آماده شدن برای مدرسه وقتی بابام پیچ رادیو رو باز می کرد این آقا داشت شنوندگان رو از وقایعی که چند سال پیش یا حتی چند صد سال پیش در چنین روزی اتفاق افتاده بود آگاه می کرد!

امروز یاد اون برنامه افتادم!

و حالا

.

.

.

سه سال پیش در چنین روزی ..............

من و تو خونه یکی شدیم!!

به همین راحتی، به همین خوشمزگی!!

البته راحت نبود ولی خوشمزه بوووووووووود!!!قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

از امروز دوباره روزمرگی ها شروع میشه

دوباره صبح زود بیدار شدن و رفتن سر کار و مشکلات و خستیگی های خاص خودش، عصر خسته و داغون برگشتن به خونه و تو راه به فکر این باشی که شام چی درست کنی؟؟؟؟  نگران اینم باشی که قبل از ساعت 8:30 آماده بشه! یک گپ و گفت مختصر با همسری که اخبار و تلویزیون رو به هر کاری ترجیح میده و تو هم نگران زود خوابیدنت باشی که صبح اذیت نشی!!!

این شده روزمرگی های من و این خیلی بده!! خیلی بد ...

دلم می خواد تو سال جدید برای خودم برنامه بهتر و مفیدتری داشته باشم! یک کم تنبلی رو کنار بذارم و بالاخره چند تا هدف چند ساله ام رو عملی کنم!

انشااله ...

تا قبل از سال تحویل بدو بدو بودم و سال تحویل همگی خونه مامان بودیم! جای بابا خیلی خالی بود! قرآن رو باز می کنم و دقایقی قبل از تحویل سال چند تا سوره کوچیک برای بابا می خونم، برای آرامش روحش دعا می کنم، برای هر کسی که به ذهنم میرسه از خدا می خوام براش بهترین ها رو رقم بزنه و در آخر هم برای خودم و همسری و زندگی مون!!

چند روزی هم رفتیم شهر همسری! سوای دیدن پدر و مادرش که قسمت خوبش بود، ماجرای های خاص خودش رو داشت و دلم نمی خواد دوباره یادآوری بشه!!

فقط امیدوارم ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست در مورد امسال ما صدق نکنه و فقط یک ضرب المثل بمونه!!!

خدایا به امید خودت ...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٧:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

بعدظهر یک روز کاری که کیف رئیس حسابی کوکه و خبری از غر زدن و بداخلاقی هاش نیست، بهم میگه برای 3 روز مأموریت تبریز اسم شما رو هم رد کردم! خوشحال می شم و به شوخی بهش می گم می تونیم آقامون رو هم با خودمون بیاریم؟؟ آخه سه روزه!!! یک کمی فکر می کنه و می گه باشه آقاتونو هم بیارین!! ولی باید کمکمون کنه!! نیشخند 

و صبح چهارشنبه ساعت 7:25 به سمت تبریز (البته به اتفاق 5 نفر همکار و همسر محترم) پرواز کردیم. روز اول بناب بودیم و به کار گذشت، صبحانه توی یک رستوران بین راهی به صرف نیمرو و املت که من هنوز چشمم دنبال اون املت مونده!! بعدظهر برای عرض تسلیت پدر یکی از همکارا یکسر رفتیم مراغه و تقریباً شب به سمت تبریز برگشتیم، روز دوم رفتیم بازار قدیمی تبریز! به نظرم خیلی قشنگ بود! عصر هم لاله پارک که فوق العاده شلوغ بود و چیز خاصی نگرفتم! روز آخر هم یک بازدید عجله ای از مقبره الشعرا که مشغول بازسازی اش بودن! ساعت 2 ظهر جمعه هم برگشت به سمت تهران

در کل این سفرو دوست داشتم و برای منی که تبریز نرفته بودم جالب بود! درسته تنها نبودیم و خیلی جاهایی که دوست داشتیم و نشد بریم، ولی در کل سفر خوبی بود و همین که همسری پیشم بود خوش گذشت!

بالاخره اینم یک تجربه ای بود دیگه!!

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

امروز تولدم بود! 14/11/????

هدیه، دیشب گرفته شد و بسیار عالی بود! کیک هم امشب در منزل خواهر همسری به اتفاق خانواده شون بریده میشه! از صبح هم تبریک های فراوانی داشتم و با خوندن و شنیدن هر تبریک لبخندی به پهنای عرض صورت بر لبم می نشست و خوشحال از اینکه عزیزان و دوستانی داری که به فکر و یادت هستن!!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم یک حس خوبی داشتم، چراش رو نمی دونم ولی دلم نمی خواست امروز بگذره! دوست داشتم امروز کش دار بشه! مثل این زمستون و سرمای استخون شکن اش! حس خوبی دارم حتی اگه نتونم با گوشی جدید ارتباط برقرار کنم و جواب اس ام اس ها رو بدم! نیشخند حس خوبی دارم حتی اگه شرکتی که توش مشغول بکار هستی بر خلاف سالهای گذشته فقط به یک SMS اکتفا کنه و هیچ هدیه ای نده! حس خوبی دارم حتی اگه وقتی تصمیم داری به همکارات شیرینی بدی مسئول دفتر به سلیقه خودش سفارش شیرینی بده و وقتی فاکتور رو دیدی یک کمی چشمات گرد بشه!! حس خوبی دارم حتی اگه رئیس رئیست برگه ارزشیابی ات رو خوب نزنه و به رئیست بگه با این نمراتی که شما زدی ایشون الان باید بجای مدیر عامل نشسته باشه نه کارشناس جزءءءءءءءءء!! و تمامی نمرات رو کم کنه بدون اینکه در نظر بگیره این ارزشیابی تو حقوق سال آینده (البته اگه ریلیز نشی!!) تأثیر داره و براش مهم نباشه!!‌ حس خوبی دارم حتی اگه یک عالمه کار روی میزم ریخته باشه و من حال انجام هیچ کدومش رو نداشته باشم! ذره ای هم به تغییر و تحولات پیش روی محل کارم فکر نمی کنم! ذره ای ... هرچه بادا باد!!!

حس خوبی دارم!!! اصلاً‌ باید داشته باشم!!

کاش امروز دیر تموم بشه!!قلب

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

و این منم، دختری خسته، داغون و خواب آلود!!

دیروز بالاخره مامان جابجا شدن! سخت بود ولی نه سخت تر از تحمل فضای سرد و سنگین خونه پدری!

آخرین نفر من از خونه خارج شدم! منتظر شدم تا همه برن! با تک تک خاطرات تلخ و شیرین اش خداحافظی کردم! با اتاقم، با تمام روزهای خوب و بدی که توش داشتم!

با همه چی ...

خونه جدید خیلی دلباز تره، دیگه تو فضای خونه میشه نفس کشید!

خدایا به امید خودت ...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()

سه سال گذشت!! سه سال از آخرین باری که دیدمت، سه سال از آخرین باری که دستهای مهربونت رو لمس کردم، بوسیدمش! سه سال یعنی 1.095 روز!

تو تک تک لحظه هامون جات خالی بود، یادت کردیم، گریه کردیم!

اما چه فایده؟؟؟ ...

هر از گاهی به خوابم میای، می بینمت، باهات حرف می زنم! باهام حرف میزنی، می خندی! اما چرا تو خواب هیچ وقت بغلت نکردم؟؟ هیچ وقت نگفتم دلم برات تنگ شده؟ انگار نه انگار که رفتی! دیگه نیستی! مثل تموم روزمرگی ها، اون چند دقیقه خواب هم می گذره!!

اما تو یکبار هم که شده بغلم کن!! بذار لمست کنم، حست کنم! با تموم وجودم! اعتراف می کنم دلم برات پر می کشه!!

این روزها تلخ شدم، بد شدم! خودم می دونم از چیه!!

دلم تنگه ... تنگ ...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : راحله | نظرات ()